Friday, March 07, 2003

پري دوباره پرسيد: حالا چه مي گويي؟ چه كار كنيم؟
بهمن گ�ت: نمي دانم. ببينم اصلاً وضعيت من را به او گ�تيد؟ به او بگوييد كه من غشي هستم و ببينيد كه حاضره زن يك مرد غشي بشه يا نه. مهمتر از همه به پدرش حتماً اين موضوع را بگوييد. و بگوييد كه من غشي هستم و هر وقت كه به اعصابم �شار مياورم مي ا�تم روي زمين و از دهانم...
پري دويد وسط حر� بهمن و گ�ت: نه، احتياجي به اين چيزها نيست، يادت نيست كه د�عه پيش كه خودت به آنها گ�تي چي شد؟ يادت ر�ته بعد از اينكه پدر آن دختر (پري سعي مي كرد اسم سيما را نياورد) به ما جواب رد داد و با آن �ضاحت ما را بيرون كرد ، تو با خودت چكار كردي؟ منكه يادم نمي رود و ديگر حاضر نيستم آن صحنه ها تكرار بشود.

Wednesday, March 05, 2003

�صل دوم

پرهام با مهرباني گ�ت: تمام شد خانمم؟
شراره اشكهاشو پاك كرد و به زور لبخند زد و بقيه بغضش را قورت داد.
پرهام خنديد، خنده اش عصبي بود ولي سعي مي كرد آرام باشد. پايش را روي پدال گاز �شار داد و ماشين شراره از جا كنده شد.
با حركت ماشين اشكهاي شراره دوباره سرازير شد، دست خودش نيود، پرهام را خيلي دوست داشت و نمي خواست كه اذيتش كند، مي دانست با اين گريه ها چقدر باعث رنجش و اذيت پرهام مي شود، ولي دست خودش نبود، نمي توانست اولين عشقش را �راموش كند.
اولين عشقش، كسي كه تمام زندگي و جانش را حاضر بود برايش �دا كند، كوتاهي هم نكرده بود. هرچه كه مي خواست و اراده مي كرد شراره برايش مهيا مي كرد، ولي او...
اشك جلوي چشمهاي شراره را گر�ته بود، به عقب برگشت، به زمانيكه بهمن به او گ�ت : ديگر دوستت ندارم، ديگر تو براي من مردي، تاريخ مصر�ت تمام شده و تازه چند ماهي هم بيشتر از تاريخت تحملت كردم.

Tuesday, March 04, 2003

بهمن با تعجب دهانش را باز مي كند كه چيزي بگه ولي پري به او �رصت نمي دهد و خودش شروع به تعري� كردن مي كند:
چند وقت پيش خانه مهين خانم ختم انعام بود، همه �اميل بودند، مهين خانم به من گ�ت كه يكي از همسايه هاي آنها يك دختر دم بخت داره، منهم با مادر دختر سر حر� را باز كردم و �هميدم كه دخترشون اسمش مينا است، ليسانس زبان انگليسي دارد و در يك آموزشگاه تدريس مي كند، تك �رزند هست، پدرش مهندس برق و مادرش هم خانه دار است، �هميدم كه به دختر مهين خانم هم درس خصوصي مي دهد. چند روز بعد، روزي كه مينا قرار بود بيايد خونه مهين خانم براي تدريس خصوصي دخترشان، با بهاره ر�تيم آنجا و مينا را ديديم و پسنديديم. حالا مانده نظر خودت.
پري كه انگار بار سنگينــي را از روي دوشـش برداشتند يـك ن�س راحتي مي كشد و از بهمن مي پرسد: خب حالا چه مي گويي؟
بهمن حسابي غا�لگير شده بود، تازه چند روزي بود كه تصميم گر�ته بود ديگر به هيچ دختري اعتماد نكند، البته براي بار صدم. چون هر وقت كه يك دختري به او خيانت مي كرد و از آن دختر ضربه مي خورد به خودش قول مي داد كه ديگر به دخترها اعتماد نكند، ولي چه �ايده كه بعد از چند روز �راموشش مي شد و دوباره اسير نگاه و لبخند دخترها مي شد.
ولي اين يكي �رق داشت، مسئله ازدواج بود. تصور مبهمي از ازدواج داشت. يادش ميامد اولين بار كه به ازدواج �كر كرد 22 سالش بود، سيما اولين دختر زندگيش نبود، ولي اولين كسي بود كه با خودش عشق را به قلب بهمن آورد.
بهمن سعي كرد �ـكر سيـما را از ذهنش بيرون كند، با �كر كردن به سيما به ياد ضع� خودش مي ا�تاد و ياد اينكه پدر سيما با چه حالتي به بهمن توهين كرد و گ�ت كه دخترش را به يك مرد غشي نمي دهد، و از خانه بيرونشان كرد.
.

Sunday, March 02, 2003

�صل اول

نگار گ�ت: داد نزن، داد نزن. من چيزي به او نگ�تم، تقصير خودت بود. بايد مي دانستي كه بالاخره مي �همه، تقصير خودت بود كه از اول همه چيز را بهش نگ�تي و اجازه ندادي كه خودش تصميم بگيرد، اگه از اول بهش مي گ�تي مطمئن باش كه اون وضعيت تو را درك مي كرد و قبولت مي كرد ولي الآن با اين كار احمقانه اي كه كردي...
بهمن حر�ش را قطع كرد و با عصبانيت گ�ت: نخير تقصير شماست، شماهايي كه چشم نداشتين خوشبختي من را ببينين، چشم نداشتين او را ببينين، تو و آن دختره بي همه چيز، شما بوديد كه به او گ�تيد و...
نگار با عصبانيت �رياد زد: خ�ه شو، زندگي تو به من چه ربطي داشت؟ من احمق را بگو كه دلم براي تو سوخت، حقت است، هرچي به سرت بيايد حقت است، لياقت آن دختر خيلي بيشتر از تو است، تو آدم بشو نيستي.
نگار كه از عصبانيت مي لرزيد از اتاق بيرون ر�ت و در را پشت سرش تا جاييكه مي توانست محكم كوبيد.
بهمن شروع به راه ر�تن كرد، خاطرات اين چند ماه اخير را مثل �يلم جلوي چشمش آورد.
به عقب برگشت ، به زمانيكه براي اولين بار اسم مينا را شنيد.
چند وقتي بود كه پري مادر بهمن توي گوشش مي خواند كه بايد زن بگيرد، تا اينكه يك روز بهمن كه خسته شده بود گ�ت: خيلي خب، باشه، ولي مي دوني كه با اين وضعيت من كسي بهم زن نمي دهد، اگه مي تواني خودت براي من پيدا كن.
پري هم كه منتظر همين بود، سريع گ�ت: من پيدا كردم.

خب شروع شد

خب مي خوام اينجا داستانهام رو بنويسم
ظاهراً اون يكي وبلاگ تعطيل شده
ببينيم اين كي تعطيل مي شه
و چرا

سلام
امتحانش مي كنم